اول به سراغ یهودیها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم
پس از آن به لهستانیها... حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیستها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند
برتولت برشت
:2
در خانه مزرعه داری ماری و موشی و گوسفندی و مرغی و گاوی زندگی میکردند . روزی موش متوجه تله موشی که بتازگی کار گذاشته بودند شد سراسیمه به دوستانش گفت .همگی با هم گفتند ما که موش نیستیم به ما ربطی ندارد
مار در تله موش گیر کرد .زن صاحب خانه را گزید.دکتر سوپ مرغ براش تجویز کرد.گوسفند را برای ملاقات کننده ها سر بریدند و دست اخر در مجلس تحریم گاو را ذبح کردند.موش در لانه اش گریان به اتفاقی فکر میکرد که به هیچ کس مربوط نبود!!